انجمن ادبیات داستانی دریچه

لطفا شکیبا باشید
dariche93.ir


نام داستان : صبح روز كريسمس

از کتاب : .

نوشته : فرانك اوكانر

تاریخ انتشار : يکشنبه ۰۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۳ بعد از ظهر

تعداد مر اجعه به این صفحه:491

تعداد دیده شده فایل :262

تعداد دانلود شده فایل :119

شروع شده با: هرگز برادرم ساني را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلي مادر بود و هميشه با خبرچيني از شيطنت‌هاي من باعث می‌شد مادر از من سخت برنجد. خودمانيم، من هم بچه‌ي خيلي سر به راهي نبودم. تا وقتي نه يا ده ساله شدم در مدرسه شاگرد چندان خوبي نبودم. در واقع معتقدم كه ساعي بودن برادرم در درس‌هايش بيشتر به خاطر لجبازي با من بود. شايد به فراست دريافته بود كه به دليل همين ذكاوتش، قلب مادر را تسخير كرده است و می‌شد گفت در پناه محبت‌هاي مادر خودش را كمی‌ لوس كرده بود. ...