مامان می گه، می آد. می دونم که نمی آد. اگه می اومد که مامان گریه نمی کرد. می کرد؟ کاش می دیدی. نه. کاش من هم نمی دیدم. حالا، تو، یعنی مامان. چه کار کنم که موهای تو بوره؟ ببین، مامان این طور نشسته بود. پاهاتو جمع کن. دساتو هم بذار به پیشونیت. تو که نمی تونی. شونه هاش تکون می خورد، این طوری. روزنومه جلوش بود، رو زمین. من که نمی تونم مث مامان گریه کنم. بابا حتما می تونست. عمو ناصر هم اگه بخواد می تونه. برای همین چیزهاست که آدم بزرگا آدم بزرگن، می تونن هی بگن: «گریه نکن، مریم.» یا، نمی دونم، بگن: «کبریتو برای چی ورداشتی، دختر؟»